اخبار و رودیدادها
دریچه ای از حکمت
خلاصه :
سرانجام خسته واز پا افتاده موفق شد با تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از صدمات احتمالی محافظت کند ودارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جست وجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام بازگ
سرانجام خسته واز پا افتاده موفق شد با تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از صدمات احتمالی محافظت کند ودارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جست وجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام بازگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است ودود از آن به سوی آسمان می رود.
متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده بود وهمه چیز از دست رفته بود.از شدت خشم واندوه در جا خشکش زد وفریاد کشید:«خدایا چه طور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟»
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.یک کشتی آمده بود نجاتش دهد.مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید:«شماها از کجا فهمیدید من در این جا هستم؟»
آن ها جواب دادند :«خدا خواست که ما آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.»
وقتی که اوضاع خراب می شود ناامید شدن آسان است.ولی مانباید خودمان را ببازیم ،چون حتی در میان دود وآتش ورنج،دست خدا در کار وزندگی مان است.پس به یاد داشته باش اگر یک بار دیگر کلبه ات سوخت وخاکستر شد،ممکن است دودهای برخاسته از آن علامتی باشد که عظمت خدا را به کمک می طلبد
