اخبار و رودیدادها
جانستان کابلستان
خلاصه :
در ابتدای کتابش آمده:آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید و بدانید آنچه از خیال بیرون است عرض ارادتی است شکسته و ناسخته به هم زبانان هم تبا
در ابتدای کتابش آمده:آنچه در این کتاب می آید،از وقایع و امکنه،از اشخاص و ازمنه،از اشربه و اطعمه،همه را خیالی فرض کنید و بدانید آنچه از خیال بیرون است عرض ارادتی است شکسته و ناسخته به هم زبانان هم تبار.در پشت جلد هم چنین آمده:هر بار وقتی از سفری به ایران باز می گردم،دوست دارم سر فروبیاافکنم و برخاک سرزمین م بوسه ای بیافشانم.این اولین بار بود که چنین حسی نداشتم،برعکس پاره ای از تن م را جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزی ،خطوط بی راه و بی روح مرزی…خطوط”مید این بریطانیای کبیر”پاره ای از نگاه من،مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه…بلاکش هندوکش…
امیرخانی رسم الخط خودش را دارد که خواننده را یاد جلال آل احمد می اندازد و حتی خیلی شدیدتر.به طوری که گاهی گیج می شوی و به دنبال کشف کلمات هستی مثل:به روز(بهروز)،آب رو داری،به تر،ره گذر،پی وسته و….کتاب با پیش درآمدی (در ۳۰ صفحه) درباره مور و امیر تیمور گورکانی آغاز می شود که مور یک دانه را شصت و هفت مرتبه از روی زمین بلند می کند تا موفق می شود و این داستان گریزی می شود برای صعودهای ناموفق امیرخانی به قله دماوند و اینکه در شرایط و زمانی باور نکردنی موفق به فتح قله می شود و در آخر این ماجرا ربط داده می شود به سفر افغانستان!نه خیلی مربوط ولی نویسنده است و ربط اش داده است!مجموع کتاب شامل ۳۴۸ صفحه است.در ضمن یکی از کارهای جالب امیرخانی در ثبت خاطرات سفر استفاده از ضبط موبایلش هست این سفر در مهر ماه ۸۸ رخ داده که در بحبوبه انتخابات ریاست جمهوری احمدی نژاد است و جو انتخاباتی و سیاسی،گریبانگیر نویسنده هم هست،اگرچه که او از این فضا فرار می کند ولی فضا او را رها نمی کند و همین باعث شده حتی بخشی از کتاب به نام انتخاباتیات باشد.
سفر به افغانستان بدون قصد و غرض قبلی اتفاق می افتد و زمانی که امیرخانی به همراه کودک یک و نیم ساله وهمسرش به سفری برای سخنرانی در مشهد می رود و از آنجاییکه پاسپورت هایشان را همراه دارند روانه افغانستان می شوند!به همین راحتی.سفری به شهرهای هرات،مزار شریف و کابل که منجر به سخنرانی و دید و بازدید با اهالی فرهنگ آنجا می شود. البته که سفر به مزار شریف و کابل به خاطر خطرش بدون خانواده انجام می شود و آنها در هرات می مانند واین می شود اوج جذابیت کتاب و بسته شدن فرودگاه و ماندن خانواده در شهری دیگر و امیرخانی در شهر دیگر و نگرانی خانواده ها در ایران و ترس از طالبان و ….
سراسر کتاب پر از گویش های فارسی دری و پشتو است و کلی آموزش زبان است برای خودش.حس خوبه امیرخانی به مردم افغان و وجه مشترک زبانی با مردم آن دیار به خوبی به خواننده منتقل می شود.و نوشتن به کرات این جمله:جوان مرد مردمی هستند،مردم این دیار…
بخشی هایی ازکتاب:
*از این تواضعات کشکی هم که هزار برابر تکبرات بسته بندی شده،پروتئین دارند،بیزارم.من به جدّ همان مورم!
*گپ می زدم باشان که کارم سیاست نیست و آن چه راه مفر است برای نظام،ارتباط غیردولتی مردم با ولایت فقیهاست و…
*زغال را از همان پایین می ساییدیم تامثل خاکه زغال شود و سیر را بالا،نزدیک تپه گوگردی خرد می کردیم.مخلوطی از این دو ر در دست مالی مثل صافی وفیلتر روی بینی و دهان می بستیم تا بخارات گوگردی دستگاه تنفسی را آزار ندهدو
*در کوه،بدن باید از مایه بخورد نه از دستی…یعنی باید از ذخایرش استفاده کند،نه از خوردنی های چند ساعت قبل ش.
*تصورش را بکنید!از تهران و از عالم و آدم بکنید که چند روزی از فضای سیاسی دور باشید.مشهد وقم و متل قو و کیش و دوبی واستانبول هم نروید که پراز آدمی زاد فارسی زبان است.بیایید به آرام ترین و بلندترین نقطه ی ایران.نوک قله ی دماوند.سر وصورت تان را هم حسابی پوشانده باشید،عینک هم زده باشید،بعد یک هو کسی این جوری گیر بدهد به شما!
*از آن طرف هم هیچ گاه از ترس تکفیر،شهادتین نمی گویم!تکفیر شیرین تر است از تلخی شهادتینی که از سر ترس گفته شود.
*گاهی وقت ها قصه ی رفتن به افغانستان را برای باقی این جور تعریف می کنم که خواستم کم نیاورم و فقط برای استفاده از گذرنامه ها رفتیم افغانستان!
*من درهیچ انتخاباتی از هیچ کسی حمایت نکرده ام تا به ام روز.دلیل ش هم روشن است.کار من سیاسی نیست.چه این بیاید،چه آن،منفعت سیاسی ندارم.و در تعریف جهانی،سیاسی کسی است که منفعت سیاسی داشته باشد؛اما گوش کسی بده کار این جور حرف ها نبود.
*جوانی می گفت عده ای گفته اند که شما را دیده اند در حین سخن رانی برای زنجیره ی سبز خیابان ولی عصر تهران.خندیدم که نام زد من اگر می خواست زنجیره ی انسانی درست کند،طول خیابان ولی عصر مناسب نبود،عرض ش مناسب تر بود!!
*اهل فرهنگ یک وظیفه دارند و بس؛به شدت انقلابی بودن و به شدت غیر دولتی بودن.خود ولایت فقیه هم-جوری که ما می فهمیدیم-در رابطه با مردم تعریف می شد،نه در رابطه با دولت…
*می گویم:این روزها در فروش گاه های زنجیره ای رفاهِ شهروند،موضع بسته بندی شده ی وکیوم،با لفاف مهرورزی یا سبز هست،از همان ها استفاده کنید!
*برای شان توضیح می دادم که علی پروین،محمد رضای شجریان،مسعود کیمیایی،حتا حاج منصور ارضی،شخصیت های سیاسی نیستند.اگر موضع سیاسی گرفتند،موضعی دارند غیر تخصصی.این موضع شان اصالتا قابل نقد نیست.
*قسمت سخت تر جای دیگری بود…دنده ات نرم،هوس سفر ماجراجویانه کرده ای،یکه بلند شو برو دیگر!اهل وعیال را کجا می بری؟بچه ی یک و نیم ساله چه گناهی کرده است غیر از همین اضافه ی ابوت و بنوت که شده است فرزند شخص شخیص جناب عالی؟
*سرش را کجکی طرف من می گیرد واشاره می کند به هم سرِ هم سفر،با لحنی تند و لهجه ای ناشناس:این سیاه سر را بفرست به آن اتاق تا پیرزال تلاشی بکند.بَکسِ کَلان را هم بگذار پایین،بایستی تلاشی شود…
*”رخ نمی دهد” را به جای “آنتن نمی دهد”در گوشی ضبط می کنم.
* هر افغانی ۲۰ تومان است یعنی هر دلار ۵۰ افغانی است.از آن طرف پول ایرانی هم رایج است.بسیار رایج تر حتا از پول افغانی یا دلار.
*یادم نیست در کدام مقاله خوانده ام که یکی از عددهای توسعه یافته گی جوامع،فاصله ی دونفر آدم موقع مکالمه به سانتی متر است.هر چه فاصله بیش تر،توسعه یافتگی بالاتر.
*چیزی که عجیب و غریب است،یکی استفاده ی گاه و بی گاه از سلول های فتوولتاییک خورشیدی چینی است برای تولید برق که دو چیز رانشان می دهد.هم قیمت واقعی برق را و هم هم مرز بودن افغانستان و چین را…دیگری هم دیش های ماه واره است…
*هیچ کسی در ایران حساب نمی کند این افتخار برق رسانی به روستاهای بیست خانواری چه قدر هزینه بر می دارد از سرمایه ی ملی ایرانی{…}تقریبا می توان مطمئن بود که برگشت هزینه ی برق رسانی از شبکه سراسری،چیزی نزدیک به پنجاه سال زمان خواهد برد!!
*معلوم می شود که قیمت اتومبیل،برابر است با قیمت جهانی.یعنی ورود اتومبیل و کامیون و تریلی بدون تعرفه انجام می شود.از آن طرف هیچ منعی هم برای ورود اتومبیل،چه به لحاظ نوی و کهنه گی و چه به لحاظ مارک و کشور سازنده وجود ندارد.برای همین یک تویوتای لنگ دراز پرادو را که در ایران به شصت هزار دلار هم نمی دهند،در این جا می توانی به راحتی زیر پانزده هزاردلار بخری…
*راننده توضیح می دهد:تابلو که بیخی نداریم!قوماندان و عسکرها با کلاشینکف می ایستادند تا کامیون و تریلی داخل این سرک نیاید…هر روز چندین و چند بار صدای فیر می شنیدی…هوایی می زدند جلو کامیون ها که نیایند به شهر…
ضبط را روشن می کنم و آرام تکرار می کنم…بیخی به جای بالکل،قوماندان به جای فرمان ده،سرک به جای خیابان،فیر به جای صدای گلوله…کلاشینکف روسی اما در همه جای عالم کلاشینکف است…مثل سیم خاردارهای امریکایی…
*خیلی دل نازک نیستم،اما اشک توی چشم هام جمع می شود.این جا تنها جای عالم،خارج ایران است که می توانی برگ پذیرش هتل را به خط و زبان فارسی پر کنی…به این می گویند یک افتتاحیه ی خوب!
*یادم می اندازد مقاله ای از گادامر را که در آن گفته بود،مسافر دنیای مدرن وقتی به هتل می رسد،قاب مانیتور تله ویزیون را مهم تر می داند از قاب پنجره.
*دختران مکش مرگ مای اروپایی به افغانستان سفر می کنند؛سفر یک هم زبان هم تبار به وطن فرهنگی ش که جسارت نمی طلبد!سفر رستم می سازید از این هرات آمدن ما…
هرات را شهر ناژوها خوانده اند،چنان که تهران را قرن ها بعد شهر چنارها.
*اگر این ابنیه آن چنان که بودند،می ماندند،هرات ام روز عِدلِ اصفهان بود.هرات تیموری،معادل هم سانی می شد برای اصفهان صفوی.حیف.
*ایران البته یکی از گران ترین کشورهاست برای صرف غذا و خرید مواد اولیه ی خوراکی.حتا در لندن هم قیمت گوشت پایین تر است از ایران.در افغانستان،در قصابی های شهری گوشت سه تا چهار هزار تومان بود کیلویی ومی گفتند در روستاها تا دو هزارتومان یعنی ۱۰۰ افغانی هم پایین می آید.برویم سراغ واردات بره ی بادغیس!
*زن هراتی عادی،برقع می پوشد.چادری آبی رنگ با روبنده.زن هراتی غیر سنتی،چادر رنگی می پوشد.چیزی شبیه به چادر نماز ما ایرانی ها.تقریبا هیچ نوع پوشش زنانه ی دیگری در هرات وجود ندارد.(در کابل البته خانم ها با مانتو و روسری هم به خیابان می آیند.)چادر مشکی،مال زنی است که بخواهد روشن فکرانه ابراز کند که از ایران برگشته است.
*این روزها اول میزان(مهر ماه)هرویان می گویند هوا پکه پوستین است!ضبط می کنم و بعدتر می فهمم که باید بنویسم پنکه-پوستین!یعنی ظهرها پنکه می خواهد و شب ها پوستین!
*وقتی ما ایرانیان،در کتب درسی مدارس متوسطه ی خود،حمله ی محمودافغان به اصفهان وپادشاهی روبه اضمحلال صفوی را یورش افغانی می نامیم،نبایستی از هم سایه گان مان انتظار بیش تر داشته باشیم.حمله ی محمود افغان،به هیچ رو،یورش نبوده است.شورش بوده است.شورشی درون یک حکومت بزرگ.ما حتا تاریخ هزاران ساله ی ایران بزرگ را با مرزهای سیاسی زیر دویست ساله می نویسیم وبعد انتظار داریم فرهنگ غریب نوازی داشته باشیم؟!
*هنوز هم سخن نسنجیده ی آن وزیر کار خودمان که روح بی گانه ستیزی را درنیافته است،مرا می رنجاند.وقتی که در گزارش مردمی ش می فرمود که حضور کارگر افغانی باعث بی کاری جوان ایرانی شده است.انگار نمی فهمید که جوان ایرانی،بالای لیسانس و فوق لیسانس بی کار است.در حالی که کارگر افغانی دارد پایین ترین کار را در ایران انجام می دهد.بی کار کردن کارگر افغانی نمی تواند برای جوان لیسانسه و بی کار ایرانی تولید کار کند.از آن سو ایران بازارهای کار ناگشوده،فراوان دارد که وظیفه ی وزیر،گشایش آن هاست؛جوری که وادار شویم به احترام از هم سایه کمک بگیریم برای کار…
*کنار چوکِ (میدان) شهر نو،کتاب فروشی های هرات جمع هستند.سرسری دوری می زنم وتورقی می کنم و تصفحی کتاب ها را.بیش تر کتاب ها،شاید بیش از هشتاد درصد کتاب ها چاپ ایران هستند.به طور طبیعی انتخابی مناسب طبع هراتی ها.
*بسیار کم درخیابان ها زنی را می بینم.نه سواره و نه پیاده.بعدتر می شنوم که درهرات دو خانم توانسته اند گواهی نامه ی راننده گی بگیرند،اما جرات راندن اتومبیل ندارند،چون بعضی مردان آزارشان می دهند و جلوشان می پیچند و…(البته تا همین جای کار هم هرات پیش تر است از برخی کشورهای عربی اسم و رسم دار!)
*راه رفتن درشهر هرات،گام زدن در تاریخ است.انگارکه فرصتی برای ت فراهم آمده باشد تا ایران هشتاد سال پیش را ببینی.از سیزده-هشتاد و هشت(۱۳۸۸)،صاف بیافتی در سیزده-هشت(۱۳۰۸).
*گازرگاه می گویند به مزار خواجه عبدالله از آن جهت که گناهان زائر شسته می شود.اما برخی نیز کلاً گازرگاه را منکر شده اند وگذرگاه نامیده اند مزار خواجه عبدالله انصاری را.
*تهران،پاریس است!قدر بدانید!چه قدر کارها خوب پیش می رود در ایران.نام خدا،موتر سند می زنی،زود به نام ت می زنند…چیزی نمی گوییم.بعضی چیزها از این طرف،جور دیگری دیده می شود.این جا به تقریب تنها جایی است در عالم،که ایران در قیاسی زمینی،پیروز می شود در این جور بوروکراسی ها!
*اگر چه مروی ست که خواندن عبارات روی سنگ قبر،کاهنده ی حافظه است وعمر،ازآن جا که از اولی سودی نبرده ام واز دومی خیری ندیده ام،بعضی ازآن ها را یادداشت کرده ام!
*معمولا در سنگ قبرها،شاعر،به اندازه ی زمانی که حجار صرف حجاری کرده است،وقت صرف سرایش شعر نکرده است!
*نوع مهاجران افغانی که به ایران آمده اند،عمدتا از پایین دست بوده اند و بیش تر برای کارهای سطح پایین مهاجرت کرده اند،همین باعث تصویرنادرستی از افغانستان شده است.
*رئیس انجمن ادبی هرات،که دوست دار ایران بزرگ است و محب امیرالمومنین،به دلیل همین عدم صدورویزا،برای خوددوایی-علی رغم میل باطنی-به هند رفته بود…بگذریم…
*پس سمپادی هستی؟و او به جای سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان می گوید،سمپادی به معنای سازمان منحله ی پکیده ی اژه ای و دار و دسته ی نازنین ش!
*یک افغانی با پتو و مبایل می تواند زنده بماند!
*پنج شنبه روزی است که نفری در کنسول گری به من می گفت که من فقط به سفر دولتی ها کمک می کنم و باقی هم وطنان را پشیزی هم حساب نمی کنم…
*پنج شنبه روزی است که نشانه ای است برای روزی دیگر…یوم یفر المرء من اخیه…نشانه ای برای روزی که پاسخ بطلبیم از جماعتی که صدقه سر پول نفت من،پولت نفت ما،مسوولیت گرفته اند….
*کنسول باید کسی باشد که شب خواب ش نبرد وقتی بفهمد که مسوول انجمن قلم هرات،برای خوددوایی چشم ش به هند رفته است.
*کنسول باید بداند که شوق افغانی برای سفر به ایران بسیار بیش تر است از شوق ایرانی به سفر به غرب.پنچ شنبه روزی است که کنسول ما باید جور دیگری می بود…
*هنوز هم اعتقاد دارم که گلستان سعدی بعد از هفت-هشت قرن راه گشای اخلاقی ماست و چندان پیش نرفته ایم!همان گونه که اعتقاد دارم تذکره الاولیا،یادآور آیین بشکوه جوان مردی است؛آیین فراموش نشده ی روزگارما…
*ازمن می خواهد که برای معترضان افغان،اختلاف فرهنگی،شاید هم فرنگی ش راتوضیح بدهم!همین یک کار مانده است برای من که راجع به جیشِ ایستاده ی آقا سخن رانی کنم!دست به سرش می کنم وادامه می دهم مطالعه ی تذکره الاولیاء سه کیلوگرمی را!
*جوانک شلوارک پوش که بدش نمی آید از خارج آمدن ش را به رخ بکشد،سرِ مهمان دار(هواپیما) افغانی داد می کشد:تو درس خانه داری کجا آموخته ای؟!مهمان دار هم به جای جواب های رسمی آموزشی،سر ضرب،پاسخ می دهد:همان جا که به توشورتک پوشیدن یاد داده اند!همه می خندند…
*چون اولین سری اتوبوس هایی که وارد افغانستان شده است،بنز سیصد و سه بوده،همه ی اتوبوس ها را به همین نام می خوانند.یعنی اسم خاص به جای اسم نوع نشسته است.شبیه کلینکس خودمان به جای دست مال،یا ریکا به جای مایع ظرفشویی…
*سراغ می گیرد از قبر فردین هنر پیشه در ایران و به او اطمینان می دهم که سنگ قبرش به اندازه ی کافی پامال علاقه مندان ش درقطعه ی هنرمندان هست!
*افغانی حتا شارژر را نیز بار زائد می داند.افغانی یعنی یک زنده گی متحرک.جوری که هر آن که اراده کنی بتوانی جان ت را کف دست بگیری و فرار کنی……اما مجموعا همه ی دارایی مرد ره گذر افغان همان است که شب زیر سرش می گذارد!
*قبلا فقط فکر می کردم،جان بی ارزش است،حالامی فهمم که زمان نیز…
*من از پرسه زدن در شهرها بیش تر چیز آموخته ام تا از پرسش از کتب در کتاب خانه ها!برای فهم روح یک شهر،هیچ چاره ای نیست الا پرسه زدن.روح شهر ،عاقبت خود را نشان خواهد داد.شاید زیر سطل زباله ای باشد،یا روی سقف آسمان خراشی،یا پشت جعبه آینه ای…
