جغد و دنیا


۲۲ شهریور ۱۳۹۳ / ۰۶:۳۶:۳۷
۴۹۸

.

 

جغد روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود و زندگي را تماشا مي كرد و رفتن ... و رد پاي آنرا.

آدمهايي را مي ديد كه سنگ و ستون به در و ديوار دل مي بندند، جغد اما مي دانست كه سنگها ترك ميخورند

ستونها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها.... خراب مي شوند...

او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابه لاي خاكروبه هاي قصر دنيا ديده بود و هميشه

آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند.

فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها با اين آواز كمي بلرزد..

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد آواز جغد را كه شنيد گفت:

بهتر است سكوت كني و آواز نخواني، آدمها آوازت را دوست ندارند... غمگين اشان مي كني.. 

مي گويند بد يمني، بد شگوني و خبر بد مي دهي...




برای درج دیدگاه باید ابتدا به عنوان کاربر به سایت وارد شده باشید.